Saturday, January 8, 2011

آدم ها

بعضي ها هستند
اسمهاشان هم هست
تكرار كه مي كني اسم ها را
بزرگ نمي شوند توي دهانت
راه نفست را نمي گيرند
از توي دهانت بيرون نمي ريزند
آب مي شوند
روان مي شوند
صاحب هاشان عجيب مي شوند
دست نيافتني مي شوند


Monday, September 6, 2010

زندگي مي كشم

تو سيگار مي كشي
و نفس مي كشي
و خط بر تقويم مي كشي

من دختركان سيگاري مي كشم
و آدم هاي خط خطي مي كشم
و پا بر زمين مي كشم
و آه مي كشم

و حسرت نمي كشم

Wednesday, July 7, 2010

چرك نويس

دلم از آن چيز ميز ها مي خواهد
از آنها كه گوشه گوشه هاشان تا خورده
براي روزي دوباره
روزي كه هيچ روزي نيست
انگار كه اين روزها را چركنويس كرده باشم
تمرين مي كنم براي روزي كه زندگي خواهم كرد

Wednesday, June 9, 2010

بر باد رفته

ايستاده ام
با غروري كه هر لحظه افزون مي شود
و بر باد مي رود

Friday, April 9, 2010

باد مرا خواهد برد

زورش به 49 كيلو وزنم كه نمي رسد، آن جا، بالاي كوه
دست هايش را به روسريم مي گيرد، مي كشد
دستم را بالاي سرم محكم مي كنم
از كنار گوشهايم راه باز مي كند، در نزده تو مي رود، لا به لاي گيس بريده هايم
تعجب مي كنند، گيس هاي هميشه زير روسري
احساس غريبي مي كند، مي رود
مرا با خود نمي برد، باد

Wednesday, February 24, 2010

تايپ

كاغذ هايت بايد دستت باشند خانوم نويسنده
تايپ كه نشد زندگي
بعد از چند سال كه تو يه روز برفي خواستي خودت رو توي مبل مچاله كني
بايد بدوني كجاي داستانت دست پاچه شدي و نسكافه ريخته روي چتر دخترك
يا حتي كجا رو زير لحاف با خط خواب نوشتي

Tuesday, February 16, 2010

لبخند بزنيد

حرف مي زند، توضيح مي دهد، حتي لبخند مي زند
مي داند لبخندش گولم مي زند
گول مي خورم كه غصه نخورم